هممممم

تو نباید بگی همین توری باید بگی پس چنتا

بعد من میگم ٧ تا...

 

هیچ چیز با گذشت زمان آسان تر نمی شود
ما خسته تر می شویم
و تنهاتر
و پذیرش چیزها آسان تر می شوند ...

 

 




 

بخیه رو دیدی؟
زخمی که خودش خوب نشه رو بخیه میزنن
وقتی که اتفاق میفته ٬ وقتی که تصادف میکنی ٬ وقتی که پوستت میره و تنت پاره میشه و زخمی توش به وجود میاد که خودش دیگه جوش نمیخوره اون وقت ٬ بخیه میزنن زخم رو.
دو تیکه زخم رو به هم میدوزن ٬ درد داره نه؟ شاید از خود زخم هم بیشت درد داشته باشه بخیه زدن زخم نه؟
یه مدت بعد از اینکه بخیه زدن ٬ یه مدت که گذشت و پارگی زخم به هم جوش خورد .. بخیه رو باز میکنن. اون نخای بخیه رو از توی گوشت و پوست تازه میکشن بیرون ...
بازم درد داره میدونی؟
حالا دیگه یه زخمه مثل همه‌ی زخمای دیگه
آره ؟
ولی نه.
زخمی که بخیه خورده جاش میمونه
تا همیشه
تا همیشه جاش میمونه
هیچ‌وقتم نمیره
هیچ‌وقت.

مثل کودکی که اسباب بازی خودش رو میزنه و میشکونه و میشینه رو زمین گریه میکنه ...



 

فردا که سی سالت میشه .. یا شایدم چهل سال ٬ به این فکر میکنی که تو این زندگی به کجا رسیدی. چی به دست آوردی. به این فکر میکنی که رویا هات کوشن .. به بچگیت فکر میکنی ٬ به ۲۰ سالگیت .. به ۲۲ سالگیت. به اولین باری که عاشق شدی .. به اولین باری که تصمیم گرفتی مال کسی باشی ٬ به اولین باری که تصمیم گرفتی بچه داشته باشی ٬ به اولین باری که اعتراف کردی ٬ به اولین باری که تونستی چیزی رو واقعاً بخوای .. و به همه‌ی چیزایی که تونستی بخوای داشته باشی تا چیزی به دست آورده باشی و روزی که به ۳۰ سالگی و ۴۰ سالگی رسیدی و تو سرازیری زندگی افتادی و به عقب نگاه کردی ٬ پشتت خالی نباشه .
هر وقتی خواستی تصمیمی رو الان بگیری ٬ به ۱۰ سال دیگه فکر کن. به ۲۰ سال دیگه ٬ به اون روزی که به عقب نگاه میکنی و لبخند میزنی . چون اون لبخند میتونه تلخ‌ترین لبخند زندگیت باشه ٬ میتونه آروم‌ترین لبخند زندگیت باشه.

... و یادت نره که خط عمرت رو کف دستت حک شده. خیلیا هستن که ۳۰ سالگی آخر خطشونه. یه روزی هم تو پشیمون میشی و ... دیگه خیلی دیر شده. چون دیگه کسی نیست ، چیزی نیست ، هیچی نیست . خالیه.

به حس اون روزت فکر کن. اون روزی که وقتی به دودی که تو آسمون ریشه ریشه میشه و هر باریکه‌ش کم‌رنگ میشه و کم‌کم گم میشه نگاه میکنی و تمام وجودت خالی میشه و سردی همه‌ش رو میگیره.

بترس




عاشقانه هایم را برایش نگه داشته ام
هنوز
باور میکنی؟
گاهی دلم عاشق شدن میخواهد.
عاشقی است دیگر. آنقدر غرقش میشوی که دیگر فراموش میکنی هنوز عاشقی.
هر چه هم که فرار کنی و انکار.
دیوار هایی که میسازی تو را از همه هم که جدا کنند با ساکنان کهنه ی خانه چه میکنی؟
اتاقت بوی قدیم ها را میدهد، هر چه هم که شمع بسوزانی و پرده عوض کنی ، باز هم کودک درونت همان کودک عاشق مبهوت سالهای پیش است که بود.
همه ی اینها را گفتم که بگویم دلم تنگ است
میدانی؟

-------------------------

من رویا پردازی نمیکنم
آدم هایم از من دورند
من وابسته تر از آنم که کسی را رها کنم
این بود که من مرز رویا و واقعیت را رها کردم
نمیدانم کجایم
باور کن
تو را میدانم کجایی
همین جا جلوی من
همیشه
ولی خودم را نمیدانم
گم که میشوم
به سراغت می آیم
و میفهمم سال هاست که دیگر نیستی
بر میگردم
به دنیای خیالی امن و گرم بودنم

هر چه ندارم از توست
و هر چه دارم هم
و تو




خواب میبینی
یه خواب شفاف
که توش میخندی
بعد
همین که داری میخندی
یه هو میفهمی که
نه
باید گریه کنی
یه هو میفهمی همه چیو
همه چیو
بعد میشنی
همونجا رو زمین
کنار پله ها
گریه میکنی
گریه میکنی
خیلی اصلن گریه میکنی
بعد بیدار میشی
منگی
میلرزی
فکر میکنی
به خوابی که دیدی
خیسی
نکنه خواب بد دیدی ؟
بهش فکر میکنی
یه هو میفهمی که
نه
خواب نبوده
واقعی بوده
خیلی واقعی
خیلی
خواب نبوده
واقعی بوده
خیلی
خیلی
میدونی ؟
اتاق تاریکه
ساکته
خاموشه
سرده
خیلی
خیلی
خیلی

خیلی مونده تا تولدم
هممم
هیچ چیز خاصی هم نیست
ولی دوست دارم برسم به همون نقطه ای که ازش شروع شدم خوب
دور دایره
بارچندمه؟
بچرخ
بچرخ
تا؟
بچرخیم




روز قدم زدن بی فایده است . آدم همه چیز را می بیند و همه او را می بینند . توی تاریکی ، آدم می تواند خیال کند که چیزی ، جایی ، کسی منتظرش است .اما توی روشنایی اصلا خبری نیست ... معلوم است که خبری نیست .

 

چقدر خوبه یکی یه چیزی هوس کنه یه هو (حتی تو میلاد نور) و بدونی که اگه واسش بخری کلی خوشحال میشه بعد همون جا واسش میخری بعد کلی خوشحال میشه و یه حس خوب شاد کردن دیگران بهت دست میده تو هم خوشحال میشی

ساده می‌نویسم: حالمان خوب است . ولی ...
تو باور نکن .




حرفمه
ولی خفمه
یکی بیاد خرم کنه
پلیز.

صدای سوت قطار میاد
گوش کن
صدای چرخای آهنی قطار میاد ...

کلاغ سالخورده بالی نخواهد زد .

چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()


Blog Skin